تولدت مبارک مامانی...الهی قربونت برم پسرگلم...امیدوارم جشن تولد ۱۲۰ سالگیتو جشن بگیری عزیزم
......دوساله شدی نازنینم...فرشته آسمونیه من ...۲ ساله که خدای خوب و مهربون تو هدیه بی نظیرشو
برای من فرستاده.....امسال ۲ ساله که من یه نوروز دارم با دو عید..... تولد تو گلم برای من
انگیزه ای بزرگتر ازجشن نوروز شده...من نوروزهام دیگه فقط نوروز نیست ....یه عید بزرگه...یه جشن بزرگ...میبوسمت عزیز دلم و برات بهترین و بزرگترین آرزوهارو دارم گل من .....دوست دارم ...عاشقتم..تاابد برای همیشه
سلام فرشته آسمونی...سلام پسر قشنگم...سلام رادوین مامان....عیدت مبارک گوشه دلم
امیدوارم هزاران عیدنوروز و هزاران سال با خوشی و شادمانی در سلامتی و به همراه دل خوش سپری
کنی آمین.....حالا دیگه پسرم مردی شده برای خودش....سلام میگه....آیفونو جواب میده و میگه بله
با تلفن حرف میزنه(البته با زبونه خودش) تا شماره ۳ میشماره و برعکس از ۳ تا ۱ میشماره ....جیش-ددر-آب-مامان-بابا-دیدی؟-عشق-گل-سرده-اوسی(یعنی تعجب کرده از یه اتفاق) و از همه جا بالا میره
از اوپن آشپزخونه میره بالا و تشریف میبرن تو سینک آشپخونه آب بازی ...از همه مهمتر پسرکم میرقصه
اونم چه رقصی....پا میکوبه ...هلیکوپتری میزنه....وسط رقصشم میاد منو بلند میکنه تا با هم برقصیم...قربونت بره مامان الهی
قبل از اين که بخواهي در مورد کسی و زندگي او قضاوت کني
کفشهاي او را بپوش و در راه او قدم بزن .
از خيابانها، کوهها و دشت هايي گذر کن که اوگذر کرده
اشکهايي را بريز که او ريخته
دردها و خوشيهاي او را تجربه کن
.........سالهايي را بگذران که او گذرانده
روي سنگهايي بلغز که او لغزيده
دوباره و دوباره برپاخيز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که اوانجام داده ...
بعد ، آن زمان مي تواني در مورد او قضاوت کني
این لباس ببری که رادوین خوشگلم تنشه مدین مامانه و خودم دوختم واین شدکه ماجرای آتلیه شروع
شد....چه روزقشنگی بودبایه بقل پرازمیوه و سبزیجات رفتیم آتلیه....کمتر جایی حاضر میشه این دکورها
را بچینه چون دردسرش برای عکاس وآتلیه زیاده و یه عالمه ریخت وپاش داره.....به محض رسیدنمون با
اونهمه وسایل که بعضی تو کالسکت جاداده بودیم و بعضی در دستمون بود عکاس مهربونمون خندیدو
گفت :اینا چیه؟ گفتیم دکورمونه دیگه هههههههه...البته قبلش تلفنی گفته بودم میخوام با چه
دکورهایی عکس بگیرم ولی فکر نمیکرد اینهمه بشه و کلی شوخی کردیم و سریه سرش گذاشتیم
خلاصه ..... اول قرار شد دکور آرد ونون باکتو بگیریم بعددکوراسپاگتی و بعدسبزیجات عکسها ازبین ۳۰۰
عکس انتخاب شده برای چاپ وتلاشم این بوده که همشون از هر لخاظ باعکس دیگه کاملا متفاوت
باشه ....جهت نگاه و ژست جیگر مامان و در نهایت متفاوت با عکسهای دیگت....خیلی دکورها
چیدنشون سخت بود ...با بچه زیر دوسال خوب ماجرا داری هم باید مراقبش باشی هم باید سرما نخوره
هم باید تغذیه بشه تو ۳ ساعت عکاسی خیلی مسائل هست که باید بهشون توجه کنی....
رادوین گلم خیلی همکاری کردی و برات فوق العاده جالب بود دوست داشتی همه رو به هم بریزی و چند
بار هم اینکارو کردی از همه بیشتر از دکور اسپاگتی خوشت اومده بود عزیزم و شروع کردی به
خوردنشون .....فک کنم برای اینکه با اشتها غذا بخوری باید ترتیبی بدم هر روز برات دیزاین کنم ودکور
بچینم هههههههه .....زمانی که دکور نان باگت و آرد رو چیدیم خیلی از آردبازی خوشت اومده بود ویه
بسته آرد رو برات پخش کردیم و تو بازیگوش مامان همشو میپاشیدی روی پاهات ومیخندیدی....ماهم
خب دقیقا همینومیخواستیم وعکاست هم بی وقفه عکس میگرفت....خیلی روز سخت اما زیبایی بود
ودرنهایت راضی وخوشحال برگشتیم خونه اما خسته و خواب آلود و هر سه تامون من وشما وبابایی
بیهوش شدیم و تا صبح تکون نخوردیم و صبح که چشمامونو باز کردیم تازه یادمون اومد دیشب چه
آتیشی سوزوندیم ......دوستت دارم عزیزم قربونت برم الهیییییییییی
حالا من میخوام برم به بازی
بازی چه خوبه با بچههای خوب
بازی میکنیم با یه دونه توپ
چون پرت میکنم توپ سفیدم را
از جا میپره میره تو هوا
قل قل میخوره تو زمین ورزش
یک و دو و سه و چهار و پنچ و شش.
در اين راه طولاني
که ما بي خبريم
و چون باد مي گذرد،
بگذار خرده اختلاف هايمان، با هم باقي بماند
خواهش مي کنم !
مخواه که يکي شويم، مطلقا يکي.
مخواه که هر چه تو دوست داري، من همان را، به همان شدت، دوست داشته باشم.
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نيز باشد.
مخواه که هر دو، يک آواز را بپسنديم.
يک ساز را، يک کتاب را، يک طعم را، يک رنگ را
و يک شيوه نگاه کردن را.
مخواه که انتخابمان يکي باشد، سليقه مان يکي، و روياهامان يکي.
هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست.
و شبيه شدن، دال بر کمال نيست. بلکه دليل توقف است.
عزيز من !
دو نفر که عاشق اند، و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است؛
واجب نيست که هر دو صداي کبک، درخت نارون، حجاب برفي قله ي علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند.
اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت که يا عاشق زائد است يا معشوق.
و يکي کافيست.
عشق، از خودخواهي ها و خود پرستي ها گذشتن است.
اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست.
من از عشق زميني حرف مي زنم، که ارزش آن در "حضور" است،
نه در محو و نابود شدن يکي در ديگري.
عزيز من !
اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يکي نيست، بگذار يکي نباشد.
بگذار در عين وحدت مستقل باشيم.
بخواه که در عين يکي بودن، يکي نباشيم.
بخواه که همديگر را کامل کنيم، نه ناپديد.
بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چيز که مورد اختلاف ماست، بحث کنيم.
اما نخواهيم که بحث، ما را به نقطه ي مطلقا واحدي برساند.
بحث، بايد ما را به ادراک متقابل برساند، نه فناي متقابل.
اينجا، سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست.
سخن از ذره ذره ي واقعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگيست.
بيا بحث کنيم.
بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم.
بيا کلنجار برويم.
اما سرانجام نخواهيم که غلبه کنيم.
بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگي مان را، در بسياري زمينه ها، تا آنجا که حس مي کنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي بخشد،
نه پژمردگي و افسردگي و مرگ،... حفظ کنيم
من و تو، حق داريم در برابر هم قد علم کنيم.
و حق داريم، بسياري از نظرات و عقايد هم را نپذيريم، بي آنکه قصد تحقير هم را داشته باشيم.
عزيز من !
بيا متفاوت باشيم ...







